هیچوقت نمیفهمی چقدر قوی هستی تا زمانی که قوی بودن تنها انتخابت باشه.

باب مارلی

داستان کوتاه موش کوچولو و دنیای اطراف

شامگاه

مجموعه:داستان
تاریخ:1394/01/10

موش کوچولو و دنیای اطراف

دفعه ی اولی بود که موش کوچولو از لانه خارج شده بود . . .

او برای اولین بار بود که مادرش را ترک کرده بود و برای دیدن دنیای اطراف بیرون رفته بود . . .

طولی نکشید که سراسیمه وارد لانه شد، با حالتی شگفت زده حرف می زد ولی نمی توانست وحشتش را پنهان کند ؛ با همان حال با عجله شروع کرد به تعریف کردن آنچه بیرون لانه دیده بود . . .

تند تند حرف می زد و خیال می کرد بقیه هم مثل خودش تا کنون دنیا را
ندیده اند و می خواست آن ها را از بزرگی آنچه دیده بود آگاه کند، موش کوچولو شروع به تعریف کرد : "جانور بزرگی دیدم ، خیلی ترسناک بود ، رنگارنگ و بزرگ بود و با قدرت بال هایش را به هم میزد ، تاج قرمز بزرگی روی سرش بود ،هیولای عجیب و غریبی بود ، وقتی خواستم نزدیکش شوم و با او دوست شوم با صدای وحشتناک و گوش خراشی فریاد کشید (قوقولی قوقو! قوقولی قوقو!)"

موش پیری که به حرف های او گوش می داد خنده اش گرفت چون می دانست موش کوچولو از خروس ترسیده و فرار کرده است.

موش کوچولو آنقدر ذوق زده شده بود که اصلا توجهی به خنده ی موش پیر نکرد و با همان عجله ادامه داد: "همان موقع می خواستم با جانور مهربانی که آن جا آرام و بی سر و صدا نشسته بود و دوستانه به من نگاه می کرد حرف بزنم ، پوستش مثل من خاکستری بود ، گوش های کوچکی داشت و دمش هم مثل دم من دراز بود ، تنها تفاوتش با من این بود که خیلی از من بزرگتر بود. او حتی یک کلمه ی ناخوش آیند به من نگفت ، فقط با صدایی آرام و دل نشین خُرخُر می کرد؛ می خواستم با او حرف بزنم اما آن جانور بزرگ وحشتناک باعث شد بترسم و فرار کنم."

مادرش موش کوچولو را به خودش فشرد و گفت : "باید از خروس سپاسگزار باشی ، او جان تو را نجات داد. آن جانوری که مهربان به نظر می رسید گربه است و بدون شک می خواست تو را بخورد!!!"